تبليغاتX
بوی گندم
 

 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی برام ماه شبای بی سحر میشی برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط گندم  | 

 

می خواهم تا آخر عمر خانه نشین خیال تو باشم. به یاده رفتنت مثل

ابرها بغض کنم به نامه های ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به

آرزوهایت سلام کنم.می خواهم تا انتهای این جاده همچنان بی قرار تو

باشم و تمام لحظه ها را به عشق دیدن تو طی کنم.می خواهم با تو از

حادثه عبور کنم.



کسی را نداشتم تا با او از رازهای کوچک بگویم.از دانه های شبنم بر

تیغه های علف ، کسی را نداشتم تا با او از رازهای بزرگ بگویم... از

انچه در دلم می گذرد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط گندم  | 

 

 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ،

عاشق تو و لحظه های بارانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:22  توسط گندم  | 

 

 

سال نو مبارک دوستان

 

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین ادم هایی که همه سرد و غربند با تو

تک و تنها به تو میاندیشد و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش اینست

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد

یک نفر هست که دنیایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش

 راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید به

شب معجزه و ابی فردا برسی

 

 هر کجایی هستی به سلامت باشی عزیزم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط گندم  | 

 

 

دستت را به من بسپار تا از گرمي آن وجودم را پر كنم

 

گوشت را به من بسپار تا زمزمة عشق را در آن جاري كنم

 

شانه ات را به من بسپارتا آن را تكيه گاه تنهاييم كنم

 

قلبت را به من بسپار تا آن را در هاله اي از نور نگهداري كنم

 

صدايت را به من بسپار تا مهربانيت را تدريس كنم

 

چشم هايت را به من بسپار تا تازگي عشق را در آن پيدا كنم

 

جسمت را به من بسپار تا مادام آن را گل باران كنم

 

همه را به من بسپار تا معني خواستن را ياد بگيرم

 

و ياد بگيرم چگونه با وجود تو در حضور عشق خود را بازيابم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:19  توسط گندم  | 

 

صدایم در برابر صدایت بی صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابیناست،

خنده هایم در كنار خنده هایت خالیست، پس بدان بی تو هیچم، تنهایم
نگذار تا با تو هم آواز شوم  

خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد و رمز جدول چنین بود: دوستم بدار 

تو را دیدم و دانستم چه خوشبخت هستی،

آنزمان که بالهایی آهنین بر فراز بی کران زندگی به پرواز در می آیی،

با تو خواهم آمد تا از بلندای کوهساران گذر کنیم

 و بر گلبرگهای سرخ شقایق فرود آییم،

با تو می آیم تا شهد شیرین شبنم صبحگاهی را
در جام نقره فام بودن بنوشیم

و مست از باده زندگی نقش عشق را بر صفحه دلهامان بزنیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط گندم  | 

 

 

باتو همه ی رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم.باتو همه ی رنگهای

 

این سرزمین مرا نوازش می کنند.با تو آهوان این صحرا،دوستان همبازی

 

من اند.با توکوهها حامیان وفادار خاندان من اند.باتو دریا با من مهربانی

 

می کند.با تو پرندگان این سرزمین ،خواهران شیرین زبان من اند.با تو

 

سپیده، هر صبح ،بر گونه ام بوسه می زند.با تو نسیم هر لحظه گیسو

 

انم را شانه می زند.با تو من با بهار می رویم.با تو من در عطر یاس ها

 

پخش می شوم.با تو من در شیره هر نبات می جوشم.باتو من در

 

شکوفه ها می شکفم.با تو من در طلوع لبخند می زنم،در هر تندر فریاد

 

شوق می کشم،در حلقوم مرغان عشق می خوانم و درغلغل چشمه

 

ها می خندم،در نای جویباران زمزمه می کنم.باتو من در روح طبیعت

 

پنهانم،در رگ جاری ام،باتو،من،بودن را،شوق را،زندگی را،عشق

 

را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

با تو من در خلوت این صحرا،در غربت این سرزمین،در سکوت این

 

آسمان،در تنهایی این بی کسی،غرقه فریاد و خروش و جمعیتم

 

با تو من همه چیزم ولی بی تو من هیچم ، هیچ .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط گندم  | 

 

آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .

مهربانم ! نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .

ای مهربانم ! آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .

عزیز جان ! تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .

ای تکیه گاه آرامش بخش ! دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی . دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:29  توسط گندم  | 

 

 

اگر همه واژه ها با من قهر کنند، اگر خورشید نگاه طلایی اش را از من پنهان کند ؛ اگر مهتاب دیگر به خلوت شبانه ی من سرک نکشد؛ اگر بهار عطر مدهوش کننده ی غنچه هایش را از من دریغ کند صبور می مانم

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند ؛ اگر دریا ها سنگ شوند وکوه ها آب ,  اگر جنگل ها  یخ بزنند و پرند ه ها بال هایشان را در بیشه های نا پیدا  جا بگذارند  وپرواز چیز غریبی شود باز هم صبوری خواهم کرد ..اما نمیدانم اگر یک روز صبح چشمانم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم؟بی تو قطار هایی که در سکوت میگذرند قطعات عمر مرا با خود میبرند...... دور از تو لب ها ولبخند ؛ چشم ها و تماشا ؛ غروب وطلوع زیبا جلوه نمیکند . دور از تو دفتر چه خاطرات من خواندنی نیست . اگر تو نبودی وعشق تو نبود من الان از چه باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی میشود .... ای که به یاد تو ومهربانی ات تمام روزهایم پر از نغمه ی امید است تاهمیشه ی جهان دوستت خواهم داشت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:31  توسط گندم  | 

 

 

چقدر دلم هوای بارونو کرده بود

چقدر صدای نم نم بارون و قدم زدن تو اون حال و هوا رو دوست دارم.

 

بــــــــــــــه! چه کیفی می ده وقتی ریز ریز داره بارون می یاد. یه دفعه دلتو می زنی به دریا و می ری زیر بارون و یاد جوونیهای مردم می افتی (نه که خودت دیونه و جوونی، باید یاد جوونی بقیه بیفتی تا بهت بیشتر حال بده! هاهاها)

 

بالاخره بعد از روزها انتظار، دیروز و امروز بغض آسمون ترکید و ما دونه های اشکشو دیدیم. و چه عجب که دیدن اشکاش ما رو خیلی خوشحال کرد.خیلی زیاد.

چقدر سنگدل شدیم ما آدما!

از کی تا حالا دیدن اشکی باید ما رو خوشحال کنه؟ اونقدر خوشحال که هوس قدم زدن زیر بارون چشاش به سرمون بزنه؟ تازه دلمون هم بد جوری هواشو کرده باشه، هوای دیدن چشای بارونی آسمون!

 

نکنه آسمون ذوق زده شده و از خوشحالیه که داره می باره؟ آخه واسه چی؟ خبری شده؟ کسی چیزی بهش گفته؟

اما نه، من دل نگرونم، نکنه آسمون دلش گرفته و داره واسه تنهائی خودش می باره؟ نکنه قراره طوری بشه و از غصه اشکاش در اومده؟

آخه چی شده که یه دفعه بغضش ترکید؟ مگه کسی چیزی گفته؟ رنجوندنش؟ غصه منو داره یا شما رو؟ واسه من داره گریه می کنه یا واسه شما؟ یا اینکه واسه تنهائی خودش؟ یا نکنه آفتاب و مهتاب چیزی بهش گفتن و دل نازکش رو شکوندن؟

نه بابا، فکر کنم کسی زیر گوش ابرای آسمون گفته: آخه کجائی نامهربون؟ چرا سری به ما نمی زنی؟! و اون وقته که دلش از بی وفائی خودش گرفته و داره نم نم می باره؟

 

راستی؟

یه روزی کسی واسه دیدن اشکای ما هم دلش تنگ می شه؟

یه روزی کسی دلش هوای چشای بارونی ما رو می کنه؟

یه روزی کسی دلش پر می زنه واسه دیدن نگاه بی قرار ما؟

یه روزی کسی ...

 

بارونی باشید. زلال و پاک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:24  توسط گندم  |