
در نهایت شبهای بی وزن و گیج عمق تنهایی را می کاویدم.دربی خبری در گیر دنیای کودکی ام بودم.
بی خبر از بازیهای روزگار.ناگاه سایه ی دستی بر روی ویرانه های وجودم افتاد
و مرا با خود تا نهایت تفسیر زندگی کشاند .
من رفتم تا نهایت بیداری.تا انتهای خواستن.تا ته التماس.تا پایان تحقیر.
تا عمق آسمان کوته دلتنگ.تا نهایت انتظار. تا لب سقوط.
تا قلب سکوت.تا فراز دیوارهای حائل بین خواستن و رسیدن.
تا دل حبابهای سرگردان کوچک.
تا ترکهای پوسته ی خشک و بی روح عشق.
تا ظلمت بی کران
بی روح عشق.تا ظلمت کرانه ی سفر.
تا لب پنجره های حسرت.
من رسیدم به درون ذرات گیج ماه.به رعشه های بی پایان روح تنهایم
و نهایتا" به دیوارهای بلند جدایی افکن بین اوهام و واقعیات.
و اکنون من تنهاتر از قبل عمق تنهایی را دوباره می جویم.
و ضربات کند خون را بر دیواره های خشکیده ی رگهایم احساس می کنم.
می شمارم نفسهای به شماره افتاده ام را در عمق شبهای بی کسی.
جاده های بی پایان تنهایی را می پیمایم در طلب نهایت نقطه ی آوارگی و تحقیر.
نهایت دیدار و رسیدن را در بی نهایت انتظار و دوری می جویم.
آری این است تمامی دنیای پوشالی و خیالی من...
به نام انکه عشق را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد
آه که هرکس درهرگوشه و کناری می کوشد تابه گونه ای ، گرمای دلپذیر
آن را در قلب خود حس کند ، مگرخود توبارها با چشما نی پر از اشک به
آسمان چشم ندوخته ای و آهی از دل نکشیده ای ؟ به راستی چند بار ازسر
کوچه یا خیابانی گذرکرده ای ونگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای ؟
چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشودهای تا سواربربال
رویاهایت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی ؟
عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در
سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست .
دردیست که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید
بخشش را در تپش قلب او شنید .
عاشقی زیباست ، همچون لحظه ی دیدار ، عاشقی زیباست .............
و عاشقی بس زیباست .