تبليغاتX
بوی گندم

دلم می خواد یه ساعتی کنار چشمات بشینم

تموم این یه ساعت رو ازت ستاره بچینم

هیچی نگم نگات کنم تا که یه چیزی ببینم

نازت کنم تا از چشات رنگ غبارو بگیرم

دلم می خواد یه لحظه هم بدون چشمات نمونم

برات می گم تا بدونی می خوام که پیشت بمونم

می خوام تو هم یه جورایی منو دوسم داشته باشی   

حتی بخوای که این جوری یه ساعتی پیشم باشی 

می خوام بدونی دل من تکیه زده روی دلت 

می پره اما می مونه همیشه اون پشت سرت

دلم برای داشتنت هر لحظه ای پر می زنه

دوست دارم چون می دونم بی تو دلم جا میزنه 

بمون پیشم نخواه که من یه وقتی دیوونه بشم 

نمی دونم چطور باید دست از نگات بکشم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:0  توسط گندم  | 

 

در نهایت شبهای بی وزن و گیج عمق تنهایی را می کاویدم.دربی خبری در گیر دنیای کودکی ام بودم.

بی خبر از بازیهای روزگار.ناگاه سایه ی دستی بر روی ویرانه های وجودم افتاد

و مرا با خود تا نهایت تفسیر زندگی کشاند .

من رفتم تا نهایت بیداری.تا انتهای خواستن.تا ته التماس.تا پایان تحقیر.

تا عمق آسمان کوته دلتنگ.تا نهایت انتظار. تا لب سقوط.

تا قلب سکوت.تا فراز دیوارهای حائل بین خواستن و رسیدن.

تا دل حبابهای سرگردان کوچک.

تا ترکهای پوسته ی خشک و بی روح عشق.

تا ظلمت بی کران

بی روح عشق.تا ظلمت کرانه ی سفر.

تا لب پنجره های حسرت.

من رسیدم به درون ذرات گیج ماه.به رعشه های بی پایان روح تنهایم

 و نهایتا" به دیوارهای بلند جدایی افکن بین اوهام و واقعیات.

و اکنون من تنهاتر از قبل عمق تنهایی را دوباره می جویم.

و ضربات کند خون را بر دیواره های خشکیده ی رگهایم احساس می کنم.

می شمارم نفسهای به شماره افتاده ام را در عمق شبهای بی کسی.

جاده های بی پایان تنهایی را می پیمایم در طلب نهایت نقطه ی آوارگی و تحقیر.

نهایت دیدار و رسیدن را در بی نهایت انتظار و دوری می جویم.

آری این است تمامی دنیای پوشالی و خیالی من...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:48  توسط گندم  | 

   

      

  به نام انکه عشق را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

 

 

آه که هرکس درهرگوشه و کناری می کوشد تابه گونه ای ، گرمای دلپذیر

 آن را در قلب خود حس کند ، مگرخود توبارها با چشما نی پر از اشک به

آسمان چشم ندوخته ای و آهی از دل نکشیده ای ؟  به راستی چند بار ازسر

کوچه یا خیابانی گذرکرده ای ونگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای ؟

چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشودهای تا سواربربال

رویاهایت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی ؟

عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در

 سینه داشته  باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست .

دردیست که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید

بخشش را در تپش قلب او شنید .

عاشقی زیباست ، همچون لحظه ی دیدار ، عاشقی زیباست .............

و عاشقی بس زیباست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:14  توسط گندم  |