آسمون چشای من بی تو تنهای تنهاست
اینهمه ستاره اما ...
بگو ستاره من کجاست؟
شب با تموم ستاره هاش تاریکه تا وقتی تو بیای
شبم سحر نمیشه اگه یه وقتی تو نیای
بی تو عزیز قلبم دنیا برام سیاهه
فرقی نداره شب و روز
لحظه هام تباهه

باران ببار که بارش تو التیامی است برزخمهای ما ، باران ببار که
باریدن تو مرحمی است بردردهای ما
و ترنم اشک های تو
روح خسته بیماری را از گونه ها می زداید .
باران !
من ، تو را ناجی فریادها می دانم ، چرا که خیال سبز شدن
را در روح خزان زده ما می پرورانی
عطرطراوت و شادابی را در آسمان بی رنگ و روح زندگی مان
می پراکنی !
باران !
باران دوستت دارم ، چرا که مظهر هر پا کی و زیبایی در دنیا هستی .
بارش تو وصل تو ، مراد هر زمینی است .
ای باران !
بیا با من امشب ببار ، چرا که بارش تو گرمی محبت را در
دلها شعله ور می سازد و آب را در گلوی خسته ما
می چکاند .
می توان درکوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده ی احساس داد
می توان در خلوت شب های راز فکر رسم آبی پرواز بود
می توان با لهجه ی سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود
می توان با حرفی از جنس بلور شوق را به هر دلی دعوت نمود
می توان در آرزوی کودکی باحضور یک عروسک سهم داشت
می توان گاهی به رسم یاد بود در دلی یک شاخه ی نیلوفر گذاشت
می توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس کوچه های نور بود
می توان همسایه ی مهتاب شد فکرزخم غنچه ای رنجور بود
می توان با لطف دست پنجره مهربان گنجشک ها را دانه داد
می توان وقتی خزان ازراه رسید یک کبوتررابه کنجی لانه داد
می توان درقلب های بی فروغ لحظه ای برفی زد وخورشید شد
می توان در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارید شد