تبليغاتX
بوی گندم

 

 

امشب حریر آسمون از هر شبی قشنگ تره

امشب هوای دل من از همیشه عاشقتره

امشب یه گل ورمیدارم میام به دیدنت عزیز

هر چی دلت گریه داره بر روی بگذشته بریز

امشب با یک اسب سفید میخوام به دنبالت بیام

شاه زاده ی قصه بشم بگم چقدر تو رو میخوام

از پله های قلب تو یکی یکی بالا برم

وقتی به چشمات می رسم صد دفعه قربونت برم

امشب می خوام تا دم صبح اسم تو رو صدا کنم

با حلقه های گل سرخ گل خونه ای به پا کنم

عاشقتر از پرنده های قفسی

بالاتر از عشق تو عشق چه کسی

دریا دل اون دل دریایی تو

دلم میخواد به هر چی می خوای برسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:23  توسط گندم  | 

 

تومثل عظمت یک عشق و مانند یک لبخند زیبا ، همیشه در نگاهم می مانی

تو زیباترین تابلوی آفرینشی ، شانه هایت تکیه گاه گریه های من است و چشمانت

چراغ شبهایم و من در غریبانه ترین لحظه ی تنهایی خویش ، چشمانم را به تو

خواهم بخشید تا هیچ گاه به پاکی دوستیمان شک نکنی

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:48  توسط گندم  | 

 

کاش بیاییم برای بی پناها سایبون باشیم            با دلای دل شکسته کمی مهربون باشیم

کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه       مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه

کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه            خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه

کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم                توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم

کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم        رشته های عشق و تا همیشه محکم بکنیم

کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن          اگه درد دل کنن به آرزوشون می رسن

کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه           بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه

کاش هنوز دیر نشده قدرهم و خوب بدونیم          نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم

کاش که این یه جمله هیچ موقع زیادمون نره       آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:19  توسط گندم  | 

در رویا که بودم هنوز باران می باريد
پنجره باز بود. از حياط بوی گندم می آمد
خاطره ی آبانماه ماه مرا ديری بود که با خود برده بود. نفس که کشيدم، يادم آمد که سالهاست به
اینجا آمده ایم و من با آنکه دو تکّه از پاییز گذشته را در کنارم دارم، امّا دلم هميشه ی خدا برای همان روزهايی که عرقهامان سر زمين با قطره های باران می آميخت لک می زند

بو می کشم
بوی گندم می آيد


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:23  توسط گندم  |