تبليغاتX
بوی گندم

 تو را دوست میدارم نمی دانم چرا
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من
حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد
ولی سخت در این مكتوب فرو نشسته ام
چه كسی مرا دوست می دارد ؟
ای فرشته نازل شده بر چشمانم
ای شقایق زندگی ام
ای تنها ستاره آسمان قلبم
ای زیباترین زیباییهای محبت
ای بهانه خواب شبهایم
ای تنها نیاز زنده بودنم
ای آغاز روز بودنم
ای نیمه پنهان من
و تو ای معشوقه من
تو را با تمام وجود
دوست دارم و
می پرستم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط گندم  | 

 

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي

خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته

فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني

 

وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 0:23  توسط گندم  | 

 

شب بود و همه جا تاریک .خدا با دست محبت ماه رو آفرید و دور و برش رو پر از ستاره کرد تا ماه تنها نباشه .
یک روز یک ستاره کوچیک با ظرافت و تموم وجودش اومد به طرف ماه .هر چی که بهش نزدیک تر می شد , می دید چقدر ماه مغروره .

آره ماه همونی بود که همه بهش خیره می شدن .همه زیر نورش عاشق می شدن و شعر می خوندن .دلهای عاشق اسم اونو روی معشوقه هاشون می گذاشت
اما اونقدر توی غرور و خودخواهیش گم شده بود که هیچ وقت ستاره رو ندید. ماه به ستاره می گفت تو فقط یک ستاره کوچیکی .حالا اون ماه شب 14 بود پر از صلابت و زیبایی.
ستاره کوچولو نا امید بدون اینکه چیزی بگه خودشو انداخت تو دل آسمون .

 هر چی جلوتر می رفت میدید : وای دنیا خیلی بزرگه .پر از ماه و سیاره که می درخشیدن .تا اینکه فهمید خودشم خیلی نورانی و زیباست و فقط یک ستاره کوچیک نیست .

ولی هنوزم چشم انتظار ماه بود که شاید بیاد دنبالش ولی اون انقدر اسیر خودش بود که اصلا از جاش تکون نمی خورد .یک روز یک ستاره بزرگ با مهربونی به اون نزدیک شد و ستاره هم وجودش رو تقدیمش کرد .از قدرت عشق با هم یکی شدن و خورشید رو ساختن .

خورشید عاشق تر تابانتر ,اونقدر که همه جا رو روشن کرد و به همه چیز جون داد . شادی و گرمای محبت رو به همه چشوند .توی اون همه نور دیگه ماه پیدا نبود . ماه 28 روزه بود و هر روز کم رنگ تر می شد. یه ابر سیاه اومد روشو پوشوند .

شب بازم تاریک شد ولی بعدش سحر شد و خورشید بیدار شد و ماه تو دل اون همه زیبایی گم شد.تازه ماه فهمید که چقدر دنیا بزرگه و اون کوچیک و اینکه چقدر تنهاست .ماه نتونست خورشید باشه و محکوم به تنهایی شد .

حالا ماه زندگیش تکرار میشه .متولد میشه و میمیره شاید باعث عبرت اونایی بشه که اونو می بینن . هر روز تکرار میشه ولی خیلی از روزهای چهاردهم روزی که ستارش رفت میره پشت ابرها قایم میشه و گریه میکنه .....


امیدوارم هیچ وقت ستاره آسمون دلتون رو فراموش نکنید وغرور و تکبر رو کنار بگذارید تا با ستاره عشقتون یکی بشید و خورشید بشین . اینجوری هیچ شب تاری تا ابد تو زندگیتون نمی مونه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:12  توسط گندم  |