آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .
مهربانم ! نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم ! آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان ! تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش ! دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی . دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم

اگر همه واژه ها با من قهر کنند، اگر خورشید نگاه طلایی اش را از من پنهان کند ؛ اگر مهتاب دیگر به خلوت شبانه ی من سرک نکشد؛ اگر بهار عطر مدهوش کننده ی غنچه هایش را از من دریغ کند صبور می مانم
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند ؛ اگر دریا ها سنگ شوند وکوه ها آب , اگر جنگل ها یخ بزنند و پرند ه ها بال هایشان را در بیشه های نا پیدا جا بگذارند وپرواز چیز غریبی شود باز هم صبوری خواهم کرد ..اما نمیدانم اگر یک روز صبح چشمانم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم؟بی تو قطار هایی که در سکوت میگذرند قطعات عمر مرا با خود میبرند...... دور از تو لب ها ولبخند ؛ چشم ها و تماشا ؛ غروب وطلوع زیبا جلوه نمیکند . دور از تو دفتر چه خاطرات من خواندنی نیست . اگر تو نبودی وعشق تو نبود من الان از چه باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی میشود .... ای که به یاد تو ومهربانی ات تمام روزهایم پر از نغمه ی امید است تاهمیشه ی جهان دوستت خواهم داشت .
چقدر دلم هوای بارونو کرده بود
چقدر صدای نم نم بارون و قدم زدن تو اون حال و هوا رو دوست دارم.
بــــــــــــــه! چه کیفی می ده وقتی ریز ریز داره بارون می یاد. یه دفعه دلتو می زنی به دریا و می ری زیر بارون و یاد جوونیهای مردم می افتی (نه که خودت دیونه و جوونی، باید یاد جوونی بقیه بیفتی تا بهت بیشتر حال بده! هاهاها)
بالاخره بعد از روزها انتظار، دیروز و امروز بغض آسمون ترکید و ما دونه های اشکشو دیدیم. و چه عجب که دیدن اشکاش ما رو خیلی خوشحال کرد.خیلی زیاد.
چقدر سنگدل شدیم ما آدما!
از کی تا حالا دیدن اشکی باید ما رو خوشحال کنه؟ اونقدر خوشحال که هوس قدم زدن زیر بارون چشاش به سرمون بزنه؟ تازه دلمون هم بد جوری هواشو کرده باشه، هوای دیدن چشای بارونی آسمون!
نکنه آسمون ذوق زده شده و از خوشحالیه که داره می باره؟ آخه واسه چی؟ خبری شده؟ کسی چیزی بهش گفته؟
اما نه، من دل نگرونم، نکنه آسمون دلش گرفته و داره واسه تنهائی خودش می باره؟ نکنه قراره طوری بشه و از غصه اشکاش در اومده؟
آخه چی شده که یه دفعه بغضش ترکید؟ مگه کسی چیزی گفته؟ رنجوندنش؟ غصه منو داره یا شما رو؟ واسه من داره گریه می کنه یا واسه شما؟ یا اینکه واسه تنهائی خودش؟ یا نکنه آفتاب و مهتاب چیزی بهش گفتن و دل نازکش رو شکوندن؟
نه بابا، فکر کنم کسی زیر گوش ابرای آسمون گفته: آخه کجائی نامهربون؟ چرا سری به ما نمی زنی؟! و اون وقته که دلش از بی وفائی خودش گرفته و داره نم نم می باره؟
راستی؟
یه روزی کسی واسه دیدن اشکای ما هم دلش تنگ می شه؟
یه روزی کسی دلش هوای چشای بارونی ما رو می کنه؟
یه روزی کسی دلش پر می زنه واسه دیدن نگاه بی قرار ما؟
یه روزی کسی ...
بارونی باشید. زلال و پاک!