
باتو همه ی رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم.باتو همه ی رنگهای
این سرزمین مرا نوازش می کنند.با تو آهوان این صحرا،دوستان همبازی
من اند.با توکوهها حامیان وفادار خاندان من اند.باتو دریا با من مهربانی
می کند.با تو پرندگان این سرزمین ،خواهران شیرین زبان من اند.با تو
سپیده، هر صبح ،بر گونه ام بوسه می زند.با تو نسیم هر لحظه گیسو
انم را شانه می زند.با تو من با بهار می رویم.با تو من در عطر یاس ها
پخش می شوم.با تو من در شیره هر نبات می جوشم.باتو من در
شکوفه ها می شکفم.با تو من در طلوع لبخند می زنم،در هر تندر فریاد
شوق می کشم،در حلقوم مرغان عشق می خوانم و درغلغل چشمه
ها می خندم،در نای جویباران زمزمه می کنم.باتو من در روح طبیعت
پنهانم،در رگ جاری ام،باتو،من،بودن را،شوق را،زندگی را،عشق
را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.
با تو من در خلوت این صحرا،در غربت این سرزمین،در سکوت این
آسمان،در تنهایی این بی کسی،غرقه فریاد و خروش و جمعیتم
با تو من همه چیزم ولی بی تو من هیچم ، هیچ .